Welcome to Submission
Your best source for ISLAM
(SUBMISSION) on the Internet
In the name of God, Most Gracious, Most Merciful
|
سوره ۱۲ :
يوسف (يُوسُف)
۱۱۱ ايات
۵۳ ترتيب
وحي ايات
|
|
سوره ۱۲ : يوسف (يُوسُف)
به نام خدا،
بخشنده
ترين،
مهربان ترين
۱ _ ا. ل. ر اين
(حروف) اثبات
اين کتاب
آسمانى شگرف
است.
۲ _ ما آن را
قرآنى عربى
نازل کرده
ايم، تا باشد
که بفهميد.
۳ _ ما از طريق
آيات اين
قرآن، دقيق
ترين تاريخ را
براى تو
بازگو مى
کنيم. قبل از
اين، تو کاملاً
بى اطلاع
بودى.
۴ _ بياد آور که
يوسف به پدرش
گفت، "اى پدر
من، من يازده
سياره و
خورشيد و ماه
را ديدم؛ من
ديدم که آنها
جلوى من سجده
مى کردند."
۵ _ او گفت، "اى
پسر من،
درباره
خوابت به
برادرانت
چيزى نگو، تا
مبادا عليه
تو نقشه
بکشند و حليه
کنند.
مطمئناً، شيطان
بدترين دشمن
انسان است.
۶ _
"پروردگارت
اينچنين تو
را مورد لطف
قرار داده و
به تو از طريق
خوابت مژده
داده است. او
نعمت هاى خود
را بر تو و بر
خاندان
يعقوب کامل
کرده است،
همانطور که
قبل از آن
براى اجداد
تو، ابراهيم
و اسحاق چنين
کرد.
پروردگار تو
داناى مطلق است،
حکيم ترين.
۷ _ در داستان
يوسف و
برادارنش
درس هايى است
براى
جويندگان.
۸ _ آنها
گفتند، "يوسف
و برادرش
بيشتر مورد
علاقه
پدرمان
هستند و ما در
اکثريت
هستيم.
حقيقتاً،
پدر ما بسيار
گمراه است.
۹ _ "بياييد
يوسف را
بکشيم، يا او
را دور کنيم،
تا شايد
پدرتان قدرى
به شما توجه
کند. پس از آن،
مى توانيد
مردمى پرهيزکار
باشيد."
۱۰ _ يکى از
آنها گفت،
"يوسف را
نکشيد؛
بياييد او را
در ته چاه
بياندازيم.
شايد
کاروانى او
را بگيرد،
اگر چنين
تصميم گرفته
ايد."
۱۱ _ آنها
گفتند، "اى
پدرما، چرا
در مورد يوسف
به ما
اطمينان نمى
کني ما از او
خوب مواظبت
خواهيم کرد.
۱۲ _ "فردا او
را با ما
بفرست تا
بدود و بازى
کند. ما از او
محافظت
خواهيم کرد."
۱۳ _ او گفت،
"من از اين
نگران هستم
که مبادا شما
او را با خود
ببريد، سپس
از او غافل
شويد و گرگ او
را ببلعد."
۱۴ _ آنها
گفتند،
حقيقتاً،
اگر با وجود
عده زياد ما
در اطراف او،
گرگ او را
ببلعد، پس ما
واقعاً
بازنده
هستيم."
۱۵ _ هنگاميکه
با او رفتند و
همگى تصميم
گرفتند تا او
را به ته چاه
بياندازند،
ما به او وحى
کرديم:
"روزى، تو
تمام اين ها
را برايشان
تعريف خواهى
کرد، در
حاليکه آنها
فکرش را هم
نمى کنند."
۱۶ _ آنها
شبانگاه
گريه کنان
نزد پدرشان
باز گشتند.
۱۷ _ آنها
گفتند، "اى
پدرما، ما
رفتيم که با
هم مسابقه
دهيم يوسف را
نزد وسايل
خود گذاشتيم
و گرگ او را
بلعيد. تو
هرگز ما را
باور نخواهى
کرد، حتى اگر
ما حقيقت را
گفته باشيم."
۱۸ _ آنها
پيراهن او را
به خون دروغى
آغشته کردند.
او گفت،
حقيقتاً شما
با يکديگر
دسيسه کرده
ايد تا مرتکب
حليه خاصى
شويد. تنها
کارى که مى
توانم بکنم
اين است که به
آرامى صبر
پيشه کنم.
باشد که خدا
در مقابل
دسيسه شما به
من کمک کند.
۱۹ _ کاروانى
از آنجا گذشت
و بزودى سقاى
خود را فرستادند.
او سطل خود را
پايين
فرستاد، سپس
گفت، "چه
شانسى! پسرى
اينجا است!"
آنها او را
بعنوان کالا
همراه خود
بردند و خدا
کاملاً از
آنچه کردند
آگاه بود.
۲۰ _ آنها او را
به قيمت
ارزانى
فروختند_ به
چند درهم_
زيرا به او
احتياجى
نداشتند.
۲۱ _ کسى که در
مصر او را
خريد به زنش
گفت، "از او
خوب مراقبت
کن. شايد او
بتواند به ما
کمک کند، يا
شايد
بتوانيم او
را به فرزندى
قبول کنيم."
ما اينچنين
يوسف را در
زمين مستقر
کرديم و به او
تعبير خواب
آموختيم.
فرمان خدا
هميشه انجام
مى شود، اما
اکثر مردم
نمى دانند.
۲۲ _ هنگامى که
او به سن بلوغ
فکرى رسيد،
به او حکمت و
دانش عطا
کرديم. کرديم.
ما اينچنين
به
پرهيزکاران
پاداش مى
دهيم.
۲۳ _ در خانه اى
که او زندگى
مى کرد، خانم
خانه سعى کرد
تا او را اغوا
کند. او درها
را بست و گفت،
"من کاملاً
در اختيار تو
هستم." او
گفت، "باشد
که خدا من را
حفظ کند. او پروردگار
من است، کسى
که به من منزل
خوبى داد." ستمکاران
هرگز موفق
نمى شوند."
۲۴ _ آن زن
تقريباً خود
را در اختيار
او قرار داد، اگر
بخاطر
اثباتى که
(يوسف) از جانب
پروردگارش
ديد، نبود
چيزى نمانده
بود که او هم
در اختيار او
قرار گيرد. ما
اينچنين
پيليدى و
گناه را از او
دور کرديم،
زيرا او يکى
از بندگان
مخلص ما بود.
۲۵ _ هر دوى
آنها بطرف در
سبقت گرفتند
و در طى اين جريان،
آن زن لباس او
را از پشت
پاره کرد.
آنها شوهر او
را جلوى در
يافتند. آن زن
گفت، "تنبيه
کسى که قصد
تجاوز به زنت
را داشت
چيست، بجز
زندان، يا
مجازاتى دردناک"
۲۶ _ او(يوسف)
گفت، "او بود
که سعى کرد من
را اغوا کند."
شاهدى از
خانواده زن
پيشنهاد کرد:
"اگر لباس او
از جلو پاره
شده است، پس
زن راست مى
گويد و او
دروغگو است.
۲۷ _ "و اگر
لباس او از
پشت پاره شده
باشد، پس زن
دروغ گفته
است و او راست
مى گويد."
۲۸ _ هنگامى که
شوهرش ديد که
لباس او از
پشت پاره شده
بود، گفت،
"اين حيله يک
زن است.
واقعاً،
حيله شما
زيرکانه است.
۲۹ _ "يوسف،
اين پيش آمد
را ناديده
بگير. و اما تو
(زن من)، بايد
براى گناه
خود طلب بخشش
کنى. تو مرتکب
اشتباه شده
اى."
۳۰ _ بعضى از
زنان شهر به
سخن چينى
پراختند: "زن
فرماندار
سعى مى کند
خدمتکارش را
اغوا کند. او
سخت عاشق
اوست. ما مى
بينيم که او گمراه
شده است."
۳۱ _ هنگامى که
سخن چينى
هايشان را
شنيد، آنها
را دعوت کرد و
برايشان جاى
راحتى آماده
نمود و به هر
يک از آنها
کاردى داد.
سپس به
او(يوسف) گفت،
"وارد اطاق
آنها شو."
هنگامى که
آنها او را
ديدند، چنان
او را تحسين
کردند، که
دست هاى خود
را بريدند. آنها
گفتند،
"تسبيح خداى
را، اين يک
بشر نيست؛ يک
فرشته محترم
است."
۳۲ _ او گفت،
"اين کسى است
که شما من را
بخاطر عاشق شدنش
ملامت کرديد.
در واقع، من
سعى کردم که
او را فريب
دهم و او
نپذيرفت. اگر
آنچه را که من
به او فرمان
مى دهم انجام
ندهد،
مطمئناً او
به زندان
خواهد رفت و
خوار خواهد
شد."
۳۳ _ او گفت،
"پروردگار
من، زندان
بهتر از آن
است که تسليم
آنها شوم. اگر
تو حيله آنان
را از من دور
نکنى، شايد
به آنها
تمايل پيدا
کنم و مانند
نادانان
رفتار
نمايم."
۳۴ _
پروردگارش
دعاى او را
مستجاب کرد و
حليه آنها را
از او دور
ساخت. اوست
شنوا، داناى
مطلق.
۳۵ _ بعد آنها
تصميم
گرفتند، که
عليرغم مدرک
هاى روشن،
براى مدتى او
را زندانى
کنند.
۳۶ _ دو مرد
جوان با او در
زندان بودند.
يکى از آنها گفت،
"من (در خواب)
ديدم که
داشتم شراب
درست مى کردم،"
و ديگرى گفت،
"من خودم را
ديدم که روى
سرم نان حمل
مى کردم، که
پرندگان از
آن مى
خوردند؛ ما
را از تعبير
اين خواب ها
آگاه کن. ما مى
بينيم که تو
پرهيزگار
هستى."
۳۷ _ او گفت،
"اگر غذايى
برايتان
فراهم شود،
من مى توانم
قبل از آنکه
آن را دريافت
کنيد، شما را از
آن مطلع کنم.
اين قسمتى از
علمى است که
بوسيله
پروردگارم
به من عطا شده
است. من دين
مردمى را که
به خدا ايمان
ندارند و
نسبت به آخرت
واقعاً کافر
هستند ترک
کرده ام.
۳۸ _ "و من در
عوض، از دين
اجداد خود،
ابراهيم، اسحاق
و يعقوب
پيروى کردم.
ما هرگز
معبودانى در
کنار خدا
قرار نمى
دهيم. چنين
است نعمت خدا
بر ما و بر
مردم، اما
اکثر مردم
سپاسگزار
نيستند.
۳۹ _ "اى هم
سلولى هاى
من، آيا
خدايان
متعدد بهتر است،
يا فقط خدا،
واحد، بلند
مرتبه
۴۰ _ "شما در
کنار او چيزى
نمى پرستيد
جز آنچه که از
خود ساخته
ايد، شما و
والدين شما. خدا
هرگز چنين
معبودانى را
اجازه نداده
است. همه
حاکميت از آن
خداست و او
حکم کرده است
که جز او را
نپرستيد. اين
دين کامل
است، اما
اکثر مردم
نمى دانند.
۴۱ _ "اى هم
سلولى هاى
من، يکى از
شما ساقى
شراب اربابش
خواهد شود،
در حاليکه
ديگرى به
صليب کشيده
خواهد شد_ پرندگان
از سر او
خواهند خورد.
اين سرانجام
موضوعى است
که در مورد آن
سئول کرده
ايد.
۴۲ _ سپس او به
کسى که بنا
بود که نجات
پيدا کند گفت،
"من را نزد
اربابت بياد
آور."
اينچينين،
شيطان باعث
شد که او
پروردگارش
را فراموش
کند و در
نتيجه، چند
سالى بيشتر
در زندان بماند.
۴۳ _ پادشاه
گفت، "من
ديدم که هفت
گاو فربه
بوسيله هفت
گاو لاغر
بلعيده شدند
و هفت خوشه
(گندم) سبز و
بقيه خشکيده
بودند. اى
درباريان
من، درباره
خوابم من را
نصيحت کنيد،
اگر تعبير
خواب مى
دانيد."
۴۴ _ آنها
گفتند، "خواب
هاى بى معنى.
ما درباره
تعبير خواب
علمى
نداريم."
۴۵ _ آن کسى که
(از زندان)
نجات يافته
بود، حال که
بلاخره
بخاطر آورد،
گفت، "من مى
توانم تعبير
آن را به شما
بگويم، پس من
را (نزد يوسف)
بفرستيد."
۴۶ _ "يوسف
دوست من، ما
را درباره
هفت گاو فربه
که بوسيله هفت
گاو لاغر
بلعيده شدند
و هفت خوشه
سبز و بقيه که
خشکيده
بودند، آگاه
کن. من مى
خواهم با قدرى
اطلاعات نزد
مردم باز
گردم."
۴۷ _ او گفت،
"آنچه در طول
هفت سال
آينده کشت مى
کنيد،
هنگاميکه
زمان درو فرا
مى رسيد،
دانه ها را در
خوشه هاشان
باقى
بگذاريد،
بجز آنچه که
مى خوريد.
۴۸ _ "پس از آن،
هفت سال، خشک
سالى خواهد
آمد، که بيشتر
آنچه ذخيره
کرديد مصرف
خواهد شد.
۴۹ _ "بعد از
آن، سالى
خواهد آمد که
درجب آسايش
مردم خواهد
شد و آنها بار
ديگر محصول
برداشت خواهند
کرد."
۵۰ _ پادشاه
گفت، "او را
نزد من
بياوريد."
هنگاميکه
رسول نزد او
آمد، او گفت،
"نزد اربابت
بازگرد و از او
بخواه تا
درباره
زنانى که دست
هاى خود را بريدند
تحقيق کند.
پروردگار من
از حيله
هايشان کاملاً
آگاه است."
۵۱ _ (پادشاه به
زنان) گفت،
"شما درباره
اين جريان که
سعى کرديد
يوسف را اغوا
کنيد، چه مى
دانيد" آنها
گفتند، "پناه
بر خدا؛ ما
نديديم که او
عمل بدى
مرتکب شود."
زن فرماندار
گفت، "اکنون
حقيقت پيروز
شده است. من
بودم که سعى
کردم او را
اغوا کنم و او راستگو
بود.
۵۲ _ "من
اميدوارم که
او متوجه شود
که من هرگز در
غيابش به او
خيانت
نکردم، زيرا
خدا حيله
خيانتکاران
را مورد رحمت
قرار نمى دهد.
۵۳ _ "من ادعاى
نمى کنم که بى
گناه هستم.
خود شخص به بدى
گرايش دارد،
بجز کسانى که
از رحمت
پروردگارم
برخوردار
شده ا ند.
پروردگار من
عفو کننده
است، مهربان
ترين."
۵۴ _ پادشاه
گفت، "او را
نزد من
بياوريد، تا
او را استخدام
کنم که براى
من کار کند."
هنگاميکه با
او صحبت کرد،
گفت، "امروز،
تو نزد ما
مقام برجسته
اى دارى."
۵۵ _ او گفت،
"من را خزانه
دار کن، زيرا
من در اين زمينه
تجربه و علم
دارم."
۵۶ _ ما
اينچنين
يوسف را در
زمين مستقر
کرديم، تا هرطور
که مى خواست
حکمرانى کند.
ما باران
رحمت خويش را
بر هرکس که
بخواهيم مى
فرستيم و ما
هرگز پاداش
پرهيزکاران
را ضايع نمى
کنيم.
۵۷ _ علاوه بر
آن، پاداش
آخرت حتى
بهتر است
براى کسانى
که ايمان
دارند و
زندگى
پرهيزکارانه
اى را در پيش
مى گيرند.
۵۸ _ برادران
يوسف آمدند؛
هنگاميکه
وارد شدند، او
آنها را
شناخت، در
حاليکه آنها
او را
نشناختند.
۵۹ _ بعد از
آنکه او
آذوغه
هايشان را
آماده کرد، گفت،
"دفعه بعد،
برادر ناتنى
خود را با
خودتان بياوريد.
آيا نمى
بينيد که من
سهم شما را
کامل مى دهم
با شما
سخاوتمندانه
رفتار مى کنم
۶۰ _ "اگر او را
نزد من
نياوريد،
هيچ سهمى از
من دريافت نخواهيد
کرد؛ شما حتى
نزديک هم
نخواهيد شد."
۶۱ _ آنها
گفتند، "ما
با پدرش
درباره او
مذاکره خواهيم
کرد. ما حتماً
اينکار را
خواهيم کرد."
۶۲ _ سپس او به
دستياران
خود دستور
داد:
"کالاهاى آنها
را در خورجين
هايشان
برگردانيد.
هنگاميکه
نزد خانواده
شان
بازگردند و
آن را پيدا
کنند، شايد
زودتر باز
گردند."
۶۳ _ هنگاميکه
آنها نزد
پدرشان
بازگشتند،
گفتند، "اى
پدر، ما ديگر
نمى توانيم
هيچ آذوقه اى
دريافت
کنيم، مگر
اينکه
برادرمان را
با ما بفرستى.
ما از او خوب
مواظبت
خواهيم کرد."
۶۴ _ او گفت،
"آيا به شما
اعتماد کنم و
او را به شما
بسپارم،
همانطور که
قبلاً
برادرش را به
شما سپردم
خدا بهترين
محافظ است و
او مهربان ترين
مهربان ها
است."
۶۵ _ هنگاميکه
خورجين هاى
خود را باز
کردند، ديدند
که
کالاهايشان
به آنها پس
داده شده است.
آنها گفتند،
"اى پدر ما،
بيش از اين چه
مى خواهيم
اين کالاهاى
ماست که به ما
پس داده شده
است، ما
اينچنين مى توانيم
براى
خانواده خود
آذوقه تهيه
کنيم، از برادرمان
محافظت کنيم
و يک بار شتر
بيشتر دريافت
نمايم. اين
يقيناً
معامله پر
منفعتى است."
۶۶ _ او گفت،
"من او را با
شما نخواهم
فرستاد، تا اينکه
در مقابل خدا
با من پيمانى
محکم ببنديد
که او را نزد
من باز مى
گردانيد مگر
اينکه،
کاملاً بر
شما غالب
شوند."
هنگاميکه به
او قاطعانه
قول دادند،
او گفت، "خدا
بر آنچه مى
گوييم گواه
است."
۶۷ _ و او گفت،
"اى پسران
من، از يک در
وارد نشويد؛ از
در هاى مختلف
وارد شويد.
اگر چه، من
نمى توانم شما
را از چيزى که
خدا از پيش
مقدر کرده
حفظ کنم. همه
قضاوت ها از
آن خداست. من
به او اعتماد
مى کنم و تمام
توکل
کنندگان
بايد به او
توکل کنند."
۶۸ _ هنگاميکه
(نزد يوسف)
رفتند، به
همان شيوه اى
که پدرشان
ياد داده بود
وارد شدند.
اگر چه اين نمى
توانست چيزى
را که خدا
مقرر کرده
بود تغيير
دهد، يعقوب
دليل خاصى داشت
که از آنها
چنين
درخواستى
کرد. زيرا او از
دانش خاصى که
ما به او
آموختيم
برخوردار
بود، ولى
اکثر مردم
نمى دانند.
۶۹ _ هنگاميکه
به مکان يوسف
وارد شدند،
او برادرش را
نزديک خود
برد و گفت،
"من برادر تو
هستم؛ از کارهايشان
غمگين نشو."
۷۰ _ هنگاميکه
آذوقه
هايشان را
آماده کرد،
جام نوشيدنى
را در خورجين
برادرش
گذاشت، سپس
اعلان کننده
اى اعلام کرد:
"صاحبان اين
کاروان دزد هستند."
۷۱ _ همانطور
که آنها به
طرف شان مى
آمدند،
گفتند، "چه
گم کرديد"
۷۲ _ آنها
گفتند، "ما
جام پادشاه
را گم کرديم.
هر کس آن را
بازگرداند
يک بار شتر
اضافه
دريافت
خواهد کرد؛
من شخصاً اين
را تضمين مى
کنم."
۷۳ _ آنها
گفتند، "به
خدا، شما
بخوبى مى
دانيد که ما
اينجا
نيامديم تا
مرتکب عمل
پليدى شويم و
نه ما دزد
هستيم."
۷۴ _ آنها
گفتند،
"مجازات دزد
چيست، اگر دروغ
گفته باشيد"
۷۵ _ آنها
گفتند، "اگر
آن در خورجين
او پيدا شود، مجازات
اين است که آن
دزد متعلق به
شماست. ما اينچنين
گناهکار را
تنبيه مى
کنيم."
۷۶ _ سپس او
شروع کرد به
بازرسى
بارهاى
آنها، قبل از
آنکه به بار
برادرش برسد
و او آن را از
بار برادرش
بيرون آورد. ما
اينچنين آن
نقشه را براى
يوسف کامل
کرديم؛ او
نمى توانست
برادر خود را
نگاه دارد
اگر قانون
پادشاه را
بکار مى برد.
اما آن
بخواست خدا بود.
ما هر کس را که
انتخاب کنيم
به درجات
بالاترى مى
رسانيم.
مافوق هر
عالمى، عالم
ترى هست.
۷۷ _ آنها
گفتند، "اگر
او دزدى کرد،
برادرش هم در
گذشته دزدى
کرد." يوسف
احساس خود را
در درون خود
مخفى نگاه
داشت و به
آنها بروز
نداد. او (با
خود) گفت،
"شما واقعاً
بد هستيد. خدا
کاملاً از
تهمت هاى شما
آگاه است."
۷۸ _ آنها
گفتند، "تو
اى
عاليمقام،
او پدرى دارد که
سالخورده
است؛ آيا يکى
از ما را بجاى
او نگاه مى
داري ما مى
بينيم که تو
مردى مهربان
هستى."
۷۹ _ او گفت،
"پناه بر خدا
اگر ما شخص
ديگرى را به جاى
کسى بگيريم
که
کالاهايمان
را نزد او
يافتيم. در
اينصورت، ما
عادل
نخواهيم بود.
۸۰ _ هنگاميکه
از تغيير
دادن تصميم
او مأيوس شدند،
با هم مشورت
کردند. مسن
ترين آنها
گفت، "آيا
متوجه هستيد
که پدرتان در
مقابل خدا از
شما قول
محکمى گرفته
است شما در
گذشته يوسف
را گم کرديد.
من اين محل را
ترک نمى کنم
تا اينکه
پدرم اجازه
دهد، يا
اينکه خدا
درباره من
قضاوت کند؛
او بهترين
قاضى است.
۸۱ _ "نزد
پدرتان
بازگرديد و
به او
بگوييد..."اى
پدر ما، پسرت
مرتکب دزدى
شده است. ما از
اين بابت
مطمئن
هستيم، زيرا
اين چيزى است
که ما شاهد
بوديم. اين
اتفاق غير
منتظره اى
بود.
۸۲ _ "تو مى
توانى از
جماعتى که ما
در آنجا
بوديم و از
کاروانى که
با ما بازگشت
سئوال کنى. ما
حقيقت را مى
گوييم."
۸۳ _ او گفت،
"حقيقتاً شما
دسيسه کرده
ايد با حيله
خاصى را اجرا
کنيد. تنها
چاره من اين
است که به
آرامى صبر
پيشه کنم.
باشد که خدا
همه آنها را به
من
بازگرداند.
اوست داناى
مطلق، حکيم
ترين.
۸۴ _ او از آنها
روى گرداند،
مى گفت، "من
غم يوسف دارم."
از غصه زياد
چشمان او
سفيد شده
بود؛ او
واقعاً
غمگين بود.
۸۵ _ آنها
گفتند، "به
خدا، تو
آنقدر براى
يوسف غصه
خواهى خورد
تا اينکه
مريض شوى، يا
بميرى."
۸۶ _ او گفت،
"من فقط از
وضع دشوار و
اندوه خويش
به خدا شکايت
مى کنم، زيرا
من از جانب
خدا چيزى مى
دانم که شما
نمى دانيد.
۸۷ _ "اى پسران
من، برويد
يوسف و
برادرش را
بياوريد و
هرگز از
موهبت خدا
نااميد
نشويد. هيچ کس
از موهبت خدا
نااميد نمى
شود بجز مردم
کافر."
۸۸ _ هنگاميکه
وارد
اقامتگاه
(يوسف) شدند،
گفتند، "اى
بزرگ زاده،
ما همراه با
خانواده مان
سختى زيادى
کشيده ايم و
کالاهاى
نامرغوبى
آورده ايم.
اما
اميدواريم
که به ما
پيمانه کامل
بدهى و به ما
انفاق کنى.
خدا به انفاق
کنندگان
پاداش مى
دهد."
۸۹ _ او گفت،
"آيا بياد مى
آوريد با
يوسف و
برادرش چه
کرديد،
هنگاميکه
نادان بوديد"
۹۰ _ آنها
گفتند، "تو
بايد يوسف
باشى." او
گفت، "من
يوسف هستم و
اين برادر من
است. خدا به ما
نعمت داده
است. اين بخاطر
آن است که اگر
کسى زندگى
پرهيزکارانه
اى را در پيش
بگيرد و
صبورانه
مقاومت کند،
خدا هرگز از
دادن پاداش
به
پرهيزکاران
کوتاهى نمى
کند."
۹۱ _ آنها
گفتند، "به
خدا،
حقيقتاً خدا
تو را بر ما
ترجيح داده
است. ما قطعاً
خطا کرديم."
۹۲ _ او گفت،
"امروز،
سرزنشى بر
شما نيست.
باشد که خدا
شما را ببخشد.
او مهربان
ترين مهربان
ها است.
۹۳ _ "پيراهن
من را
بگيريد؛
هنگاميکه آن
را روى صورت
پدرم
بياندازيد،
بينابى او
باز خواهد گشت.
تمام
خانواده خود
را بياوريد و
نزد من باز گرديد."
۹۴ _ حتى قبل از
آنکه کاروان
برسد،
پدرشان گفت،
"من مى توانم
بوى يوسف را
احساس کنم.
آيا کسى من را
راهنمايى مى
کند"
۹۵ _ آنها
گفتند، "به
خدا، تو هنوز
در سردرگمى
ديرينه خود
بسر مى برى."
۹۶ _ هنگاميکه
مژده دهنده
رسيد،
(پيراهن را)
روى صورت او
انداخت، که
بدين ترتيب
بينايى او
بازگشت. او
گفت، "آيا من
به شما نگفتم
که از جانب
خدا چيزى مى
دانستم که
شما نمى
دانستيد"
۹۷ _ آنها
گفتند، "اى
پدرما، براى
بخشش ما دعا
کن؛ ما
واقعاً
خطاکار
بوديم."
۹۸ _ او گفت،
"من از
پروردگارم
در خواست
خواهم کرد تا
شما را
ببخشد؛ اوست
عفو کننده،
مهربان
ترين."
۹۹ _ هنگاميکه
به اقامتگاه
يوسف وارد
شدند، او پدر
و مادرش را در
آغوش کشيد و
گفت، "به مصر
خوش آمديد. به
خواست خدا
شما در اينجا
در امان خواهيد
بود."
۱۰۰_ او
والدين خود
را بر تخت
نشاند. آنها
جلوى او سجده
کردند. او
گفت، "اى پدر
من، اين تعبير
خواب قديمى
من است.
پروردگارم
آن را به حقيقت
درآورده است.
او من را مورد
لطف قرار
داده است، من
را از زندان
رهايى داد و
شما را از
صحرا به
اينجا آورد،
بعد از آنکه
شيطان بين من
و برادرانم
جدايى
انداخته بود.
پروردگارم
نسبت به هر کس
که بخواهد
سرشار محبت
است. اوست
دانا، حکيم
ترين."
۱۰۱_
"پروردگارا،
تو به من
پادشاهى
داده اى و به من
تعبير خواب
آموختى. پديد
آورنده
آسمان ها و زمين؛
تو مولا
وسرور من در
اين دنيا و در
آخرت هستى.
بگذار تسليم
شده بميرم و
من را با
پرهيزکاران
بشمار آور."
۱۰۲_ اين
اخبارى است
از گذشته که ما
بر تو وحى مى
کنيم. تو حضور
نداشتى
هنگاميکه آنها
با هم دسيسه
کردند و دسته
جمعى تصميم
گرفتند (تا
يوسف را در
چاه
بياندازند).
۱۰۳_ اکثر
مردم، هر
کارى بکنى،
ايمان
نخواهند آورد.
۱۰۴_ تو از
آنها پولى
نمى خواهى؛
تو فقط اين
تذکر را به
تمام مردم
تحويل مى دهى.
۱۰۵_ مدرک هاى
بسيارى در
آسمان ها و
زمين به آنها
داده شده
است، اما
آنها، بدون
توجه از کنار
آن مى گذرند.
۱۰۶_ اکثر
کسانيکه به
خدا ايمان
دارند،
ايمانشان توأم
با شرک و بت
پرستى است.
۱۰۷_ آيا
ضمانت کرده
اند که عذابى
فراگيرنده
از جانب خدا
به آنها
اصابت
نخواهد کرد،
يا آن ساعت
ناگهان بر
آنها نخواهد
آمد، هنگاميکه
اصلاً
انتظارش را
ندارند
۱۰۸_ بگو،
"اين راه من
است: من بر
اساس اثباتى
روشن بسوى
خدا دعوت مى
کنم و کسانى
که از من
پيروى مى
کنند، همين
کار را مى
کنند. تسبيح
براى خدا است.
من مشرک
نيستم."
۱۰۹_ ما قبل از
تو نفرستاديم
بجز مردانى
که به آنها
وحى کرديم، آنها
از بين مردم
جوامع مختلف
انتخاب شده
بودند. آيا در
زمين سير
نکردند و
عاقبت کسانى
را که قبل از
آنها بودند
نديدند سراى
آخرت براى کسانيکه
زندگى
پرهيزکارانه
اى را مى
گذرانند به
مراتب بهتر
است. پس آيا مى
فهميد
۱۱۰_ درست
هنگاميکه
رسولان
مأيوس مى
شوند و فکر مى
کنند که
تکذيب شده
اند، پيروزى
ما برايشان
مى آيد. سپس ما
هرکس را که
انتخاب کنيم
نجات مى دهيم،
در حاليکه
مجازات ما بر
مردم مجرم
اجتناب ناپذير
است.
۱۱۱_ در
تاريخچه
آنها، براى
خردمندان
درس عبرتى است.
اين حديث
ساختگى
نيست؛ اين
(قرآن) تمام
کتاب هاى
آسمانى قبلى را
تصديق مى کند
و همه چيز را
مفصل توضيح
مى دهد و
راهنما و
رحمتى است
براى کسانى
که ايمان دارند.
|
info@submission.org
Back Home
SUBMISSION.ORG
Copyright © 1997-2008 Submission.org